مثل یک شفیره که از پیلش در میاد
حالا دیگه بال های زیبایی داره که می تونه با هاش پرواز کنه
قبلا فقط شاخه های درختی رو که مادرش رویش تخم گذاشته بود، می دید.
و فکر می کرد که دنیا باز هم خیلی بزرگه و آرزو داشت تا ته دنیا بره!
حالا از بالا همه اون درخت چقدر کوچیک به نظرش میاد! دنیای جدیدی که در برابرش هست قابل قیاس با تصور قبلیش از دنیا نیست!
این فقط یک تولد نیست
این یک دگردیسی است
این یک تکامل است...
صد حیف که آن رفت و صد شکر که این آمد
عید بر همه شما دوستان و عزیزان مبارک
معلم عشق
پیر زنی 91 ساله پس از یک زندگی شرافتمندانه، چشم از جهان فرو بست. وقتی به دیدار خدا رفت از خدا چیزهایی پرسید که همواره دانستن آنها را با عث آزارش شده بود.
او به پروردگارش گفت: مگر غیر این است که تو خالق بشر هستی؟ مگر غیر این است که همه انسانها را یکجور آفریدی ؟ پس چرا مردم با هم رفتار بدی دارند؟
پروردگار پاسخ داد:
· هر انسانی که وارد زندگیتان می شود ، درسی به شما می آموزد و با این درسهاست که چیزهای مختلفی از زندگی، مردم و ارتباطات اجتماعی فرا می گیرید.
· وقتی شخصی به تو دروغ می گوید به تو می آموزد که حقیقت همیشه آن گونه نیست که وانمود می کنند.پس تو می فهمی که صداقت همیشه آشکار نیست.
· اگر می خواهی از درون قلبهایشان مطلع شوی باید نقابهایی را که زده اند کنار بزنی و ماسک خودت را هم برداری و اجازه دهی تا مردم خود واقعی تو را ببینند.
· وقتی کسی از تو چیزی می دزدد به تو می آموزد که هیچ چیز همیشگی نیست و اینکه همیشه قدر داشته هایت را بدان و از آنها نهایت استفاده راببر، چرا که ممکن است روزی آنها را از دست بدهی. حتی اگر این داشتنی ها ، یک دوست خوب یا پدر و مادر و یا عزیزترین شخص زندگیت باشد.چرا که آنهاهمیشه در کنار تو نیستند و باید قدر آنها را بدانی.
· وقتی کسی به زندگیت لطمه و خسارتی وارد می کندبه تو می فهماند که گاهی پیمانهای انسانی ترد و شکننده هستند. پس محافظت و مراقبت از جسم و روحت بهترین راه ممکن است.
· اگر با مردمی مواجه شدی که با تو فرق داشتند ، از ظاهر و رفتار آنها در موردشان قضاوت نکن . به کنه و اصل آنها رخنه کن و آنگاه از قلبت نظرسنجی کن.
· وقتی کسی قلب تو را شکست به تو می آموزد که دوست داشتن همیشه این معنی را نمی دهد که شخص مقابل هم تو را دوست داشته باشد.اما با این وجود به عشق پشت نکن.چون وقتی شخص مناسبت را یافتی ، آرامش و لذتی را به همراه خود می آورد که تمام سختی های گذشته ات را مبدل به نیک فرجامی میکند.
· وقتی کسی را که دوست داشتی به تو خیانت می کند، به تو می آموزد که مقاومت در برابر وسوسه ها بزرگترین معضل بشر است. پس در برابر وسوسه ها مقاوم باشید که اگر به این مهم عمل کنید پاداشتان را می گیرید.
· وقتی کسی تو را فریب می دهد، به تو می آموزد که حرص و آز ریشه در بدبختی انسانها دارد.
· از ته دل آرزو کن که آرزوهایت به واقعیت بپیوندد. این اصلا مهم نیست که خواسته هایت چقدر بزرگ باشند. به موفقیت هایت بیندیش اما اجازه مده که وسواس فکری بر اهدافت پیروز شوند. فکرهای منفی را در تله مثبت اندیشی نابود کن.
· مردم را با شایستگی هایی که دارند بپذیر و کم و کاستی هایشان را تحمل کن.
· هرگز شخصی را به خاطر عیوبی که قادر به کنترل آنها نیست از خود طرد مکن.
زن که تا این لحظه محو صحبت های آفریدگار شده بود، با نگرانی پرسید: پس چه درسی توسط انسانهای خوب به بشر داده می شود.
و آفریدگار فرمود:
· ظرفیت بشر برای دوست داشتن بزرگترین هدیه من به بشر است. هر عملی که از عشق سر می زند به تو درسی می آموزاند.
· وقتی کسی به تو عشق می ورزد به تو می آموزاند که چگونه محبت، مهربانی، صداقت و فروتنی، حسن نیت و بخشش، می تواند هر نو شر و بدی را خنثی کند.
· در برابر هر عمل نیکی، عمل شری نیز وجود دارد، این تنها بشر است که اختیار کنترل و برقراری توازن بین اعمال نیک و بد را دارد.
· وقتی به زندگی کسی وارد می شوید، بنگرید که می خواهید چه درسی به او بدهید! دوست دارید معلم عشق باشید یا بدی؟
· و وقتی با زندگی دنیوی وداع گفتید، برای من نیکی به ارمغان می آورید یا شر و بدی؟ و برای خود شادی بیشتر فراهم می سازید یا درد و عذاب؟ شادی بیشتر یا غم بیشتر؟
· به راستی که در همه شماقدرت خوبی و بدی به ودیعه گذاشته شده. از این قدرت خدادادی خردمندانه بهره برید. شما کدام را بر می گزینید؟ خیر یا شر؟!
You ask me if I like You or I love You!
And I don't know what to say.
You really don't know my reply?
It's not my silence that say you from the secret in my heart? ...
Is it really important "what is different between love and like"?
You know,
In my opinion it's hard to talk about the boundary between like & love, because there isn't a defined boundary between them.
It's depended to your view and your sense of the reality.
It's depended to your definition about these tow words.
But more than "like" this word is important: "LOVE"
Yes, LOVE, I think this word is very sensitive in meaning
You can find so various meanings for this magic word…
In continue I prefer write to you in our mother language,
Because I want to speak about a sensitive word,
باید قبول کرد که توصیف عمیق ترین عواطف و احساسات انسانی صرفا در قالب کلمات کار مشکلی است. بزار خودمون رو از چهار چوب لغات و کلمات رها کنیم و به اصل و ریشه این احساسات توجه کنیم .
همونطور که گفتم اگر بتونیم تعریف و درک درستی از عشق داشته باشیم . خیلی از این مرزها روشن می شه.
به نظر من ،عشق درجاتی داره و بالاترین درجه اون همون عشق الهی است که تنها و تنها شایسته خداوند است . یعنی عشق مخلوق به خالقش. فاعلان و توصیف گران چنین عشقی انسانهای وارسته و عارف و زاهدند که در راه رسیدن به این مرحله متعا لی رنج ها و مرارتهای بسیاری را تحمل می کنند وروح خود را چنان پرورش میدهند که از سطوح پایین دنیوی رها شده و چنان اوج می گیرد که به آستان حضرت دوست می رسد.
بگذار یک سطح پایین تر برم و در مورد احساس دومخلوق نسبت به یکدیگر صحبت کنم.
گرایش اسرارآمیزی که موجودی را به سمت موجودی دیگر سوق می دهد . جذبه ای که گاه از مرز بین سن و سال ها ، نژادها وزبان های گوناگون فراتر می رودو دو موجود را به هم پیوند می دهد.
عشق در پایین ترین سطحش از غریزه انسانها ناشی می شود. اما آیا غریزه تنها منشا پیوند بین انسانها است . مسلما , نه. که اگر این گونه بود ،دیگر فرقی بین انسان با حیوان نبود. چون این غریزه بین انسان و حیوان مشترک است. آنچه ما را از دنیای حیوانی به سطحی بالاتر می برد قدرت تفکر و اندیشه ما انسانهاست که تاثیر مستقیمی در کنترل عواطف و احساسات و غرایز ما دارد. فرق بین عشق راستین و حقیقی با جاذبه غریزی هم از همین جا سرچشمه می گیرد.
"عشق دروغین"بيشتر از غريزه آب ميخورد و "عشق راستین "از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد"عشق راستین" نيز همگام با آن اوج ميابد.
"عشق دروغین"يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما "عشق راستین" پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن وزلال.
"عشق دروغین"در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما "عشق راستین" در هر روحي جلوه خاص خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارند ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست.
"عشق دروغین"جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين روست که اشتباه مي کند . در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يکجانبه مي ماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريکي است و يکديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را مي توانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم مي نگرند ، احساس مي کنند هم را نمي شناسند .
اما "عشق راستین" در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز ميشود و رشد مي کند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد مي آید . در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر مي خوانند ، و پس از "آشنا شدن" است که "خودماني" مي شوند و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس مي شود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم مي ينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي "ايمان" در برابرشان باز مي شود .
"عشق دروغین"زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و "عشق راستین" زيبائي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي یابد.
"عشق دروغین"لذت جستن است و "عشق راستین" پناه جستن . "عشق دروغین"غذاخوردن يک حريص گرسنه است و "عشق راستین" همزباني در سرزمين بيگانه يافتن است.
این نویسنده، به نظرمن خیلی زیبا مرز واقعی بین "عشق راستین" و" عشق دروغین " را روشن کرده.
عشق راستین روح تو را پرواز می دهد اما عشق دروغین آزادی تو را محدود می کند.
نمی دانم تا به حال تجربه ای از احساس با شکوه و پر رمز و راز عشق و عاشقی داشته ای؟
اگر تو هم عاشق شده باشی می فهمی که چه می گویم.
عشق تجربه شکوهمندی است. اگر یک بار طعم آن را بچشی زندگیت دگرگون میشود.
عشق چنان بینشی به تو می دهد که تا هنگامی که واقعا عاشق نشدی ، هرگز عمق و عظمت آنرا درک نخواهی کرد. وقتی عاشق می شوی، می توانی لذت بخشیدن را درک کنی. لذت دوست داشتن بدون انتظار را، و می توانی بفهمی که ظرفیت صبر و تحملت چقدر زیاد است.
عشق چنان جسارت و شجاعتی به انسان می دهد که پیش از آن هرگز نداشته ای.
چرا که عشق سراسر یقین است و وقتی به یقین برسی دیگر از هیچ چیز نمی ترسی و در مرز یقین است که بی پروا عشقت را فریاد می زنی .
عشق را نه می توان تقلید کرد . نه می توان خرید . نه می توان فروخت و نه می توان بازپس گرفت.
اگر واقعا عاشق باشی ، هرگز نمی توانی عشقت را انکارکنی و یا نزد خودت نگه داری. تنها می توان عشق را بخشید و ارزش واقعی آن نیز وقتی آشکار می شود که بی پروا آنرا ببخشی .
البته عاشق شدن و به آن احساس شکوهمند رسیدن ، آسان نیست.
برای اینکه بتوانی معنی و مفهوم عشق حقیقی را درک کنی باید هنر شناخت و درک حقایق وجودی خودت را داشته باشی. وقتی روح خود ت را به درستی شناختی ، می توانی در روح ها و نفس های دیگر هم جلوه هایی همگون و هم مرتبه با روح خود جستجو کنی . پس باید پس از شناخت خود ، قادر به فهم و شناخت حقیقت وجودی دیگران نیز باشی. اگر با دیگری تناسب و هماهنگی یافتی اینجاست که اولین جرقه عشق زده می شود. حس ارتباط با روحی دیگر . و همین ارتباط است که سرچشمه دوست داشتن و دوست داشته شدن و تعلق خاطر است.
فراموش نکن که عاشق شدن ، ظرفیت می خواهد و عشق ورزیدن هنری است که باید آنرا بلد باشی.
یکديگر را دوست بداريد ، اما از عشق زنجير مسازيد.
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحلهاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد .
جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد .
از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد .
با شادماني باهم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد .همچون سيمهاي عود كه هر يك در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند .
دلهايتان را بهم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد .
در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك ;
از آنكه ستون هاي معبد به جدايي بار بهتر كشند ،
و بلوط و سرو در سايه هم به كمال رويش نرسند .
و چون عشق بر شما بال گشايد ، سر فرود آوريد به تسليم ،
اگر چه شمشيري نهفته در اين بال ، جراحت زخمي بر جانتان زند .
و آن هنگام كه با شما سخن گويد ، يقين كنيد كلامش را ، گر چه آواي او چيني روياي شما در هم كوبد و فرو ريزد ، آنچنانكه باد شمال ، صلابت باغ را .
زنهار !!! اگر به مامن پروا و احتياط از عشق تنها طالب كاميد و گوشه آرام ، پس برهنگي خويش بپوشيد و پاي از خرمن عشق واپس كشيد .
در مورد خودم این قدر می دانم که جزو آن دسته آدمهایی نیستم که با یک نگاه عاشق می شوند و هنوز نتوانستم منظور کسانی را که می گویند با یک نگاه عاشق می شوند، درک کنم.
در مورد تو هم ، همین طور . علاقه من خیلی تدریجی شروع شد . هر چه بیشتر می شناختمت علاقه مند تر می شدم. نمی دانم چرا این قدر زود با تو خودمانی شدم. شاید به این خاطر که حس می کردم که سالهاست می شناسمت . و یا شاید دوست داشتم ،خود واقعی ام راببینی. هرگز نخواستم که خود را غیر از آنچه واقعا هستم به تو معرفی کنم. چرا که من خودم را با همه ضعفها و قوت هایم پذیرفته بودم. می خواستم تو نیز مرا آنگونه که هستم ببینی و نه آنگونه که دوست داری.
با وجود علاقه ای که به تو داشتم ، تحمل دوری و بی خبری از تو برایم آسان نبود . اما گذشت زمان و تحمل این دوری به من آموخت که چگونه مرز میان عاشقانه دوست داشتن و وابستگی را تشخیص دهم.
این وقفه طولانی دریای طوفان زده قلبم را به چنان آرامشی رساند که در پس آن توانستم سیمای حقیقی و عمیق تری از خودم درک کنم و به یقین بیشتری برسم.
در پایان می خواهم به تو که منشا و جرقه این حس زیبا بودی،تنها این را بگویم:
اگرهمچنانکه خود خواستی، دوری و دوستی با تو را برگزیدم نه به خاطر انکارکردن علاقه ام بود . که نمی خواستم ، عشق من همچون بندی باشد که بال و پر تو را ببندد و روح تو را از تکاپو و سیر طبیعی تکاملش باز دارد.
برای آزادی روان وحق تصمیم گیری ات ارزش قائلم ، همچنانکه برای آزادی رای و عقیده خود احترام قائلم و مگر نه اینکه همین آزادی اندیشه و رای تو بود که مرا شیفته تو کرد.
پس به نیروی نهفته در درونت ایمان داشته باش و اجازه نده هیچ مانعی آزادی تو را بگیرد . بگذار روحت سیر طبیعی تکاملش را طی کند و هرگز به کمتر از آنچه لیاقتش را داری اکتفا نکن.
آرزومند آرزوهایت
سلام
اول به خودم
بعد به دوستای خوبم
یه مدته واقعا درگیری داشتم . مهمون پشت سر مهمون از شهرای دور و نزدیک . ماشاالله همهشون گذاشتن شهریور بیان خونه ما.
اینه که برای پذیرایی از مهمونها فرصت نداشتیم گشت و گذار کنیم جز در دنیای مجازی ذهن خودمون.
توی این مدت اتفاقات سرنوشت سازی افتاد . مثلا برنامه کاری من تا آخر سال روشن شد. تصمیم خودم رو تقریبا واسه یکی دو سال آینده گرفتم. و ... یک کتاب خوندم که ... از اون کتابایی که خیلی دوست دارم بخونم و وقتی دستم بیفته دیگه نمی تونم بزارمش زمین . حتی اگه کلی مهمون داشته باشی و به اندازه 2 هفته کمبود خواب هم داشته باشی بازم می ارزه از وقت خوابت براش بزاری.
خیلی وقت بود که همچین کتابی برای خوندن گیر نیاورده بودم. راستش آخرین کتاب خوبی که خوندم و همین طور واسه خوندنش حرص می زدم کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت بود که 2 سال پیش خوندم . واقعا دید من رو باز تر کرد . توی این مدت هر کتابی که دوستان کلی ازش تعریف کرده بودند دست می گرفتم کمتر علت کشش اونها رو درک می کردم . اصلا برام جذابیت نداشت تا اینکه دوباره و خیلی اتفاقی با یک نویسنده آشنا شدم و دنبال خرید کتاباش رفتم و خوشبختانه یکی از بهترین کتاباش رو از یکی از مترجم های خوب کشور گیر آوردم.
کتاب " به کودکی که هرگز زاده نشد" اثر " اوریانا فالاچی" و ترجمه مانی ارژنگی.
این خانم اوریانا فالاچی یک خبرنگار زن ایتالیایی است که البته حالا بالای 90 سال سن داره و توی نیویورک زندگی می کنه و اخیرا پس از فاجعه 11 سپتامبر کتابی در مخالفت با برخی قوانین اسلامی نوشت که خشم مسلملنان بویژه مسلمانان ایتالیایی تبار را برانگیخت به طوری که از طرف رهبر مسلمانان ایتالیا به دادگاه کشیده شد و فلیپو (رهبر جمعیت مسلمان ایتالیا که خودش چند سالی هست مسلمان شده)در جوابش کتابی به نام " به پیرزنی که هرگز بزرگ نشد "نوشت وسعی کردجواب اتهاماتش به دین اسلام رو در این کتاب بده. و خلاصه درگیری های بعدی ...
کاری به در گیری ها و جهت گیری های سیاسی مذهبی این نویسنده ندارم. وفعلا این اجازه رو هم به خودم نمی دم تا در مورد عقاید اون و نظرات مخالفان و طرفدارانش چیز بنویسم.چون نه به طور کامل کتابها و مقالات اون رو خوندم و نه پای صحبت منتقدین اون نشستم. تنها یک کتاب صد و چند صفحه ای از اون رو خوندم و تنها چیزی که می تونم بگم اینه که این کتابش واقعا حال منو عوض کرد و روی من تاثیر گذاشت . از اون نویسنده هایی هست که بی پروا می نویسه و واقعیت ها رو آن چنان راحت و باز بیان می کنه که آدم متحیر می شه. البته من با کلیه حرف ها و نظراتش که در کتاب گفته موافق نیستم و مخالف صد در صد هم نیستم . اما دست کم اینو مطمئن شدم که اون به دنبال این نیست تا خواننده رو با نظراتش موافق کنه . و اساسا مثل نویسنده هایی نیست که می خواهند تا همه رو از خودشون راضی نگه دارند. اونچه که برای اون مهمه صرفا بیان نظر و دیدگاه و احساس خودشه . اینه که حرفاش کاملا صادقانه به نظر می یاد و ناخوداگاه روی خواننده اثر می زاره.
شرح خلاصه ای از کتاب اینه :
سوژه کتاب ، ماجرای زن جوانی است که با اینکه رسما با کسی ازدواج نکرده اما از مردی که عاشقش بوده بچه دار می شود و با وجود مخالفت و نکوهش همه اطرافیان و دوستان و حتی پدر بچه که خواهان از بین بردن جنین آن هستند ، تصمیم به به دنیا آوردن و بزرگ کردن بچه به تنهایی می گیرد و در این راه متحمل سختیها و ملالتهایی می شود که بهتر است خودتان بخوانید.
کتاب در واقع گفتگوی یک طرفه زنی است با کودکی که درشکم دارد و برای کودکش از دنیایی که قرار است به زودی به آن وارد شود می گوید. همین گفتگو از زشتیها و زیباییهای دنیا و توصیف واقع بینانه او از دنیا و نظرش در مورد جنسیت نامعلومی که هویت فرزندش را در آینده شکل می دهد . بسیار جالب است و جای تامل و تفکر دارد . گفتگوها و دیدگاه ها و درگیریهای درونی زن نیز بسیار واقعی و زیبا توصیف شده . بویژه محاکمه ای که نویسنده در پایان داستان ترتیب می ده که در آن متهم و قاضی و شاکیان و حتی هیات منصفه در واقع یک نفر است و آن کسی نیست جز خود زن که در نقش همه کاراکتر ها بسیار خوب ظاهر می شه و در نقش هر یک از طرفین محاکمه ، از موضعی عقل پسند و منطقی صحبت می کنه و می خواد به این اشاره کنه که " حقیقت مطلق در نظر افراد مختلف یکسان نیست و هر کس از زاویه دید خودش به دنیا نگاه می کنه و خوبیها و بدیها رو توجیه می کنه"و !!؟؟؟
خواندن این کتاب رابرای جویندگان حقیقت و کسانی که نمی خواهند الگوهای تکراری تحمیلی دیگران را به سادگی بپذیرند . توصیه می کنم و به نظر من حداقل تاثیری که پس از خواندن این کتاب به خواننده القا می شود گذاشتن یک علامت سوال(؟) در جلوی بسیاری از جملات و افکار و عاداتی است که بدون این که خود متوجه باشیم آنها را پذیرفته ایم.
به یاری خدا در فرصت های بعدی بخش هایی از کتاب را که بیشتر خوشم آمد و چندین بار خواندم برایتان خواهم نوشت .
فرصت نکردم آپ کنم
مهمون داریم
کارا ریخته
برمی گردم
حتما
سلام سلام صد تا سلام
من اومدم
یک هفته پر از شلوغی ، پر از خاطره و پر از لحظه های ناب و پر از تجربه های ارزشمند به پایان رسید.
دوستای خوبم ایترنتیها پیام گذاشته بودند که ماشاا... چقدر شما تند تند پست جدید می فرستی.
حالا بیان ببینند که بعد از یک هفته بر گشتم.
خوب چون تقریبا نصف هفته رو از8 صبح تا 11 شب مشغول بودم. چرا؟
چون نمایشگاه بین المللی صنعت آب توی مشهداز 6 تا 10 مرداد برگزار می شد و خوب شرکت ما هم یکی از غرفه دارهای اصلی بود که توی این نمایشگاه شرکت کرده بود. بنده هم که صبح ها توی شرکت مشغول بودم . بعداز ظهر هم تا ساعت 11 شب توی نمایشگاه. البته برای من که اولین تجربه شرکت در یک نمایشگاه بود. تجربه جالبی بود . برخورد با آدمهای حرفه ای کار و البته یافتن دوستان جدید ...
بالاخره فرصتی پیش اومدتا با اعضای شرکت مهندسیمون که تو تهران هستند هم از نزدیک آشنا بشم. و خیلی از همکارانی که بارها صداشون روتلفنی شنیده بودم وحالا فرصتی پیش اومده بود که از نزدیک ببینمشون.
اما هر کی ،هرکی رو می دید از دیدن چهره طرف جا می خورد
. مثلا یکی از همکارا که از تبریز اومده بود راجع به تلفن چی شرکت می گفت : ای وای من اصلا فکر نمی کردم این آقا با این صدای لطیفشون همچین هیکلی داشته باشه. ![]()
یکی دیگه راجع به یکی ار مهندسین می گفت : اول که ایشون رو دیدم ، فکر کردم یه بچه دوم دبیرستانی است
. بعد بهم گفتند ایشون فوق مکانیک از دانشگاه پلی تکنیک دارند. حسابی شرمنده شدم.![]()
برخورد با مردم هم جالب بود. مخصوصا کسانی که هیچ اطلاعات فنی نداشتند و خیلی هم اظهار فضل می کردند و تازه دیگر دوستانشون رو هم از بیاناتشون مستفیض می کردند . البته جلوی اونها برای اینکه بی احترامی بهشون نشه خودمون رو کنترل می کردیم و نمی خندیدیم
. یکی از دوستان تعریف می کرد که پس از اینکه راجع به انواع گیر بکسها کلی به یک نفر تو ضیح داده ، آخر طرف برگشته و یه گیربکس رو نشون داده و گفته: خوب حالا این پمپ چقدر فشار داره؟!!![]()
گر چه نمایشگاه صنعت آب و تجهیزات آب و فاضلاب و محیط زیست ، خیلی تخصصی بود و ما شرکت کننده ها توقع بازدید کننده زیادی نداشتیم ولی با این وجود ، بازدید کننده کم نبود . البته باید اعتراف کرد که نصف بازدید کننده ها مردم عادی بودند که صرفا برای تفریح و گشت و گذار در فضای سبز نمایشگاه و صرف عصرانه یا شامی مختصر در کنار اعضای خانواده و ایضا گرفتن اشانتیون های با ارزش و جمع کردن هدایای شرکتها ، حاضر بودند بهای 300 تومانی بلیط را بپردازند. که جای تاسف دارد . البته نه فقط برای مردمی
که به غرفه ها مراجعه می کردند و تقاضای جایزه و، ساک یا دیگر هدایا می کردند . بلکه برای مسئولین مملکتی که هنوز یک تفریگاه خوب و مجهز برای مردم درست نکردند تا مردم برای داشتن این چیزها، نمایشگاهی تخصصی با بلیط ورودی را به پارک و تفریح گاه ترجیح ندهند.
اما واقعا برتری این نمایشگاه بر یک تفرج گاه در چیست ؟
به نظر من در اداره خصوصی و مدریت خوب نمایشگاه که باعث می شه مردم برای برخورداری از یک فضای سبز تمیزو بی دردسر در کنار نوای دل انگیز پیانو و موسیقی پاپ و اغذیه فروشی های تمیز و مجهز، بهای بلیط ورودی نمایشگاهی کاملا تخصصی که هیچ ارتباطی بازندگی عموم مردم ندارد، را پرداخته و به بهانه بازدید به نمایشگاه بیایند.
شاید من هم جای اونها بودم این محل را برای گشت و گذار آخر هفته ترجیح می دادم . از وقتی که کارم رو شروع کردم ، در طول هفته هیچ فرصتی برای گشت و گذار و به نحوی تامین غذای روحی مورد نیازم ندارم مگر آخر هفته ها یعنی پنج شنبه شب و جمعه ها. اما چند باری که با خانواده یا دوستان ، تصمیم به استفاده از این فرصت کوتاه کردم . نتیجه جالبی نداشت. مثلا یک دفعه با دوستم ستاره قرار گذاشتیم بریم کوهسنگی . کی؟ پنج شنبه بعد از ظهر، این قدر این پارک شلوغ بود که حتی جا نبود توی پارک قدم بزنی و فقط آدم بود که ازسرو کول هم و البته گل و گیاها و درختای بیچاره بالا می رفتند که دیگه منظره ای برای دیدن باقی نگذاشته بودند .
مردمی که برای فرار از شلوغی شهر و تنفس کمی هوای پاک به اونجا هجوم آورده بودند ؛ خودشون یک کلونی تشکیل داده بودند که اگه از اونجا بیرون می رفتی راحت تر نفس می کشیدی. بقیه تفریح گاه ها ی داخل شهر ، مثل پارک ملت یا سایر فضاهای سبز هم وضعیت بهتری نداره. مخصوصا با این خیل عظیم زوار که تابستانها برای اسکان موقت و خوابیدن شبانه به پارک های شهر مشهد هجوم می یارند.و همیشه زوار زیادند و امکانات کم.
خوب سرانجام نمایشگاه هم روز دوشنبه، 10 مرداد، با بازدید ، سرکار خانم ابتکار از نمایشگاه( که قصد داشت از آخرین روزهای کاری اش نهایت استفاده را بکند) به پایان رسید.
و از فردای آن روز نیمه دیگر هفته شروع شد . نیمه ای نسبتا خلوت و متفاوت برای من.چون مامان و بابا سفرشون رو به تهران از عصر سه شنبه آغاز کردند و من موندم و یک خونه پر از سکوت. پر از خلوت ، پر از تفکر و پر از اندیشه های ناب.البته دیگه اونها از تنها گذاشتن من زیاد نگران نمی شند . چون من بارها در شرایط سخت تری تنها بودم و خوب از پسش بر اومدم.
زندگی مجردی و تنها به معنای واقعی را قبلا بارها در دوران دانشجویی که تو شاهرود سپری شد ، تجربه کرده بودم و خوب مشکلی از این لحاظ نداشتم. گرچه دوری از خانه و خانواده و قبول مسئولیت زندگی به تنهایی کمی سخت به نظر میاد . اما تجربه شیرین و بسیار بسیار مفیدی است که به رشد فردی کمک زیادی می کنه و باعث می شه انسان به اون معنای حقیقی استقلال فکری و شخصیتی دست پیدا کنه و یاد بگیره چطور به تنهایی از پس مشکلاتش بر بیاد و کاملا متکی به خودش زندگی کنه.
از طرفی من نه تنها از تنهایی نمی ترسم بلکه گاهی هم واقعا نیاز دارم که تنها باشم. در خودم غرق بشم و به زندگیم بیشتر و عمیق تر فکر کنم.
بنابراین شاید این دوره تنهایی 10 روزه ، فرصت خوبی برای بهتر کنار اومدن با خودم باشه.
اگر چه خیلی زود، خالی بودن جای مادر و پدرم را حس کردم اما زود با این وضعیت خو گرفتم. حالا دیگه از راه که می رسم چهره مهربون مادر نیست که به استقبالم بیاد و بگه " خسته نباشی" و صبح ها هم دیگه از سرو صدای بابا بیدار نمی شم. این صدای زنگ ساعت که منو بیدار می کنه تا سر کار برم.
غذا درست کردن و شستشوی ظرفها و مرتب کردن خونه هم به وظایفم اضافه شده. شبها برای روز بعدم غذا درست می کنم و باید به امور خونه هم رسیدگی کنم.
مهر خواهری و قرمه سبزی:
روز پنج شنبه خسته از یک هفته پر کار رسیدم خونه. خواهرم تماس گرفت که برخلاف همیشه این هفته نمیاد مشهد. گر چه من هیچ سعی نکردم مهر خواهریش رو تحریک کنم تا بیاد و پنج شنبه ، جمعه منو از تنهایی در بیاره . بلکه برعکس وانمود کردم که اومدن یا نیومدنش خیلی برام فرقی نمی کنه و هر طور که راحت تر است رفتار کنه و البته آخرش کمی شیطنت کردم و گفتم :
اگه میومدی یک قرمه سبزی مامان پز برات نگه داشته بودم که هم کنار هم بخوریم، هم چند وعده اضافی با خودت ببری.
با این حرف کمی مردد شد و گفت
: حالا ببینم چی می شه.شاید اومدم .
منم گفتم : نه ، دیگه اگه حالا بگی می خوای بیای، فایده نداره چون معلومه واسه چی میای، واسه قرمه سبزی نه واسه من
بعد از مکالمه تلفنی با خواهرم خوابیدم . ساعت 7 بعد از ظهر گنگ و گیج و پریشون بیدار شدم
. عصرهای پنج شنبه و جمعه همین طوریش هم دلگیر و ملال آور هست چه برسه به اینکه از خواب بیدار شی و موقع غروب باشه و تو هم تنهای تنها باشی. نه فامیلی که خبری ازت بگیره ، نه دوستی که حالی ازت بپرسه. انگار همه فراموشت کردند. اگه بمیری هم کسی نیست خبر مرگت رو بگیره.
با نا امیدی موبایل خواهرم رو گرفتم . شاید الان تو راه مشهد باشه و تا ساعتی دیگه برسه. اما صدای خواب آلود اون منو مطمئن کرد که راه نیفتاده . با خنده گفت نه عزیزم. نشد بیام
. می تونی قرمه سبزی ها رو به تنهایی بخوری اما جای منم خالی کن.![]()
دوست واقعی و دوست غیر واقعی:
بعد از اطمینان از نیومدن خواهرم داشتم به تنهایی خودم فکر می کردم. و نقشه می کشیدم که چی کار کنم که تنهایی بهم خوش بگذره. قصد نداشتم به دوستای بی معرفتم زنگ بزنم. حتما همه شون با خانواده هاشون آخر هفته گی برنامه دارند. و باز هم این شعر زیبا تو ذهنم نقش بست:
حاصل از عمر گرامی چو همین یک نفس است
اگرت همنفسی هست غنیمت دانش
چون کسی نیست که با او نفسی بتوان بود
برو و همدم خود باش و دم از دست مده
تو همین اوضاع بی ریخت
بودم که یک هو تلفن زنگ زد. پریدم و گوشی رو برداشتم. یه صدای آشنا از اون طرف می اومد . صدایی که شاید تو اون لحظه شنیدنش رو بیش از هر صدای دیگه ای طلب می کردم. بله اون صدا، صدای آشنای یگانه دوست بامعرفت و با مرامم ستاره بود. ![]()
(چقدر دوستش دارم. چقدر با هم راحتیم و چقدر احساسمون به هم نزدیکه.
من و ستاره سالهاست که از دوران نوجوانی با هم دوستیم . گرچه از دوره دبیرستان از هم دور افتادیم و چند سالی توی دو شهر جداگانه از هم زندگی کردیم و گر چه اون الان دانشجوی سال پنجم پزشکی هست و من فارغ التحصیل رشته مکانیک . اما همه این دوری ها و تفاوتها در طول این سالها باعث نشد که لحظه ای از حال هم غافل باشیم و همیشه قدر دوستیمون رو دونستیم و شریک غم ها و شادیهای هم بودیم. )
با شنیدن صدای اون ، شروع کردم به صحبت کردن و عقده چندروز حرف نزدنم رو درآوردم. به محض اینکه از اوضاع و احوال من با خبر شد ازم خواست که به خونه شون برم. اما من پیشنهاد بهتری داشتم.
" چطوره شیرنیه اولین حقوقم رو بریم با هم پیتزا بخوریم."
اون هم استقبال کرد و گفت که مدتی هست که مجوز رانندگی با ماشین پدرش رو گرفته و می تونه بیاد دنبالم و یک جای خوب هم پیشنهاد داد. پیتزا میامی که به خونه هر دو مون نزدیکه و جای دنج و آرومی هم هست.
اون شب با وجود ستاره و البته خواهر کوچیکش شب به یاد موندنیی شد . هم پیتزا چسبید هم اینکه دل هر سه مون تنگ بود تو راه خونه تو ی ماشین کنار دست ستاره ،که خیلی مسلط و با احتیاط رانندگی میکرد نشسته بودم . خواهرش هم سی دی جدید گروه آرین رو گذاشته بود و دو تا خواهر از ته دل با صدای بلند با ترانه سرایان هم صدا شده بودند.
چه شب تکرار نشدنی و لذت بخشی بود و همه اون خوشی ها رو از دوست خوبم ستاره ، دارم.
توی 24 سال زندگیم . با آدمهای زیادی آشنا شدم ولی هیچ کدوم معرفت و مرام ستاره رو نداشتند.
من فکر می کنم دوستی ما یک دوستی تاپ هست که می تونه الگوی خوبی باشه.
یک خصوصیات مشترک بین من و اون باعث شده این دوستی شکل بگیره.
مثلا یکی از خصوصیات بارز ما دو نفر اینه که تمایلی به سر در آوردن از اسرار دیگران نداریم و تمایلی به قضاوت در مورد اطرافیانمون هم نداریم. ما به خوبی می دونیم که توی دل هر آدمی اسراری نهفته است که دوست نداره به کسی بگه و گاهی حرفهایی داری که جز به یک دوست به هیچ کس دیگه نمی تونی بزنی.
هیچ وقت اصراری برای سر درآوردن از اسرار هم نداشتیم و هر وقت که یکی از ما حالش گرفته و غصه دار بوده ، دیگری تنها سعی کرده حال و هوای اون رو عوض کنه و تا زمانی که طرف خودش تمایلی به بیان مشکلش نداشته . هیچ پافشاری و اصراری نکرده . نه من و نه اون با اینکه خیلی صمیمی هستیم اما از ندونستن برخی از اسرارهم رنجیده خاطر نمی شیم. همیشه هدفمون این بوده که طرفمون کاملا راحت و ریلکس باشه و خودش رو دچار زحمت و رنج نکنه .با یک نگاه به هم می فهمیم هرکدوم الان واقعا چه حالی داریم. نمی دونم چرا ولی یک جورایی سر یک چیز که هیچ کدوم دوست نداریم اعترافش کنیم با هم همدردیم.
ولی اکثر دخترهایی که باهاشون دوست بودم ، هیچ کدوم مثل ستاره نبودند.
همیشه همه شون در حال صفحه گذاشتن پشت سر همدیگه بودند و یا صحبت کردن راجع به مدل مو و لباس و لوازم آرایش و بدگویی از دیگران و نظر دادن در مورد جزئی ترین تا کلی ترین امور دیگران.
مخصوصا این نظر دادنشون منو کشته. همشون خودشون رو یه پا فرشته می دونند و دیگران رو ابلیس زمان . خیلی راحت به خودشون اجازه میدن که به دیگران برچسب بزنند .آدم متحیر می شه که چطور یک نفر می تونه این همه وقت و حوصله رو صرف پرونده سازی برای دیگران و زیر ذره بین گذاشتن افراد کنه ، و از زندگیش عقب نمونه!!اصلا با این همه توجه به امور دیگران آیا زمانی هم برای خودشون میمونه تا کمی به رفتار خودشون توجه کنند؟
فرق دوست واقعی و دوست غیر واقعی:
- دوست واقعی همیشه به یادت هست اما دوست غیر واقعی فقط موقعی که باتو کار داره به یادت می افتد.
- دوست واقعی توی لحظات سختی تنهات نمی گذاره اما دوست غیر واقعی همیشه بهانه ای برای تنها گذاشتنت داره.
- دوست واقعی از شنیدن موفقیت هات خوشحال می شه اما دوست غیر واقعی گر چه در ظاهر خودشو خوشحال نشون می ده اما آرزوی شکستت رو داره.
- دوست واقعی بدون هیچ توقعی به کمکت می یاد اما کمک دوست غیر واقعی تنها به طمع چیزیست.
- دوست واقعی اگه روزی فراموشت کنه با شرمندگی عذرخواهی می کنه اما دوست غیر واقعی همیشه بهانه ای برای رفع اتهام از خودش داره و با بی شرمی ، بی توجهیش رو انکار می کنه.
- یک دوست واقعی می پرسه که چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری اما دوست غیر واقعی همیشه طلبکار است که چرا تماس نگرفتی .
- یک دوست واقعی می داند که پس از یک مرافعه دوستی شما محکم تر می شود اما یک دوست غیر واقعی فکرمی کند که با کوچکترین مرافعه ای دوستی شما تمام شده است.
- دوست واقعی همیشه روز تولد تو را به یاد دارد اما دوست غیر واقعی حتی اگر روز تولدت را بداند خودش را به آن راه می زند که نمی دانسته .
- یک دوست واقعی شانه اش از گریه تو تر خواهد بود اما دوست غیر واقعی حتی حوصله گوش دادن به مشکلات تو را ندارد.
- دوست واقعی همواره با احترام تو را تحسین می کند اما دوست غیر واقعی پشت سر، تو را به استهزاء می گیرد.
- و بالاخره یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند.

امروز روز زن است. و به این بهانه می خوام کمی راجع به زن صحبت کنم. خوب در بحث جهان بینی معمولا اولین سوالی که به ذهن یک انسان می رسه اینه:
چرا آفریده شدم؟
اما برای یک زن پشت سر این سوال، سوال های دیگری هم مطرح می شه:
چرا یک زن آفریده شدم؟
اصلا چرا خدا زن رو آفرید؟
فلسفه خلق انسان از دو جنس مرد و زن چی بود؟
حتما در قرآن از نحوه آفرينش زن و مرد مطلعيد:
- اى مردم از پروردگارتان پروا كنيد آنكه شما را از يك جان آفريد و همسر او را از او آفريد و از اين دو، مردان و زنان بسيارى را پراكنده ساخت و از خدا پرواكنيد آنكه به نام او از يكديگر درخواست مى كنيد و نيز درباره خويشاوندان بترسيد.
خَلَقَكم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنهَا زَوْجَهَا وَ أَنزَلَ لَكم مِّنَ الاَنْعَمِ ثَمَنِيَةَ أَزْوَجٍ يخْلُقُكُمْ فى بُطونِ أُمَّهَتِكمْ خَلْقاً مِّن بَعْدِ خَلْقٍ فى ظلُمَتٍ ثَلَثٍ ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْك لا إِلَهَ إِلا هُوَ فَأَنى تُصرَفُونَ(6)
- او شما را از نفس واحدى آفريد، و همسرش را از او خلق كرد، و براى شما هشت زوج از چهارپايان نازل كرد، او شما را در شكم مادرانتان آفرينشى بعد از آفرينش ديگر در ميان تاريكيهاى سه گانه مى بخشد، اين است خداوند پروردگار شما،در عالم هستى از آن او است هيچ معبودى جز او وجود ندارد با اينحال چگونه از راه حق منحرف مى شويد؟!
در اين آيه به چگونگي خلق زن از مرد اشاره نكرده ، اما در مورد اين نحوه آفرينش ، كلا دو نوع ديدگاه وجود دارد:
1- گروهي معتقدند كه خدا زن را از دنده چپ مرد آفريد( در اسلام بيشتر علماي سني و در تورات و برخي از نسخه هاي انجيل)
2- گروهي دیگر نیز معتقدند كه خدا آدم را آفريد و از باقيمانده گل او حوا را خلق كرد. ( كه بيشتر علماي شيعه اين نظر را قبول مي كنند)
و اگه مي خواهيد بدونيد كه سر همين موضوع چه جار و جنجالي در بين مذاهب مختلف يهودي و مسيحي و مسلمان و حتي بين خود علماي اسلام ، در گرفته كافي كلمه «آدم» و « حوا» و « دنده چپ » رو در گوگل سرچ كنيد . ببينيد چقدر در اين باب نظر دادند و موضوع به ميدان جنگ و دعواهاي فمنيست ها و ضد فمنيستها و جنگ و جدال بین مذاهب ... كشيده شده.
در قرآن به نحوه آفرينش اشاره نشده ولي در برخي از كتب ساير اديان آفرينش زن را از دنده چپ ذكر مي كند. حال موضوع اينه كه یک سری آدم های کوته فکر و تنگ نظر، که خودشون اونقدر حقیرند که چشم دیدن منزلت و بزرگی دیگران رو ندارند، بهانه ای گیر آورده اند که به خاطر همين جمله ، زنان رو تحقير كنند . نمونه:
زن از پهلوی چپ شد آفريده کس از چپ راستی هرگز نديده!!
خوب علماي اسلام هم كه نمي خواستند زن تحقير بشه ، نظر دادند كه اين مذاهب دروغ مي گن و هزار و يك جور حديث و روايت نقل مي كنند كه نخير اصلا اين جوري نيست بلكه خدا زن رو از باقيمانده گل آدم خلق كرد و بعد هم با افتخار مي گن : ديديد كه اسلام زن رو تحقير نمي كنه!!!؟؟؟؟
حالا بشنويد نظر منو :
خدا رو شكر كه تو قرآن ما خدا به نحوه آفرينش اشاره نكرده و اون رو به ديدگاه خود انسانها سپرده.
اما من مي خوام بدونم كه چه اشكالي داره كه زن از دنده چپ مرد آفريده بشه؟؟ اصلا كي گفته كه هر كي از دنده چپ بلند شه شيطون و چه كسي گفته كه كسي از چپ هرگز راستي نديده؟؟ اين حرفها رو كي تو گوش ما انداخته . چرا بيخود به كلمات برچسب مي زنيم .؟ چرا به دور از همه اين بدعت ها ، كه نمي دونيم از كجا ريشه گرفتند؟ يك لحظه به صورت مسئله توجه نمي كنيم ؟ چرا قبل از اينكه به صورت توجه كنيم ، به دنبال حمايت و توجيه نظر خود به هر نحو ممكن هستيم؟ و فقط مي خواهيم يك توجيهي در رد نظر ديگران جور كنيم ؟
آري
وخدا زن را از پهلوي چپ مرد آفريد.
نه از سر او ، تا فرمانرواي او باشد .
نه از پاي او ،كه لگد كوب اميال او باشد .
بلكه از پهلوي او، تا برابر با او باشد.
و از زير بغل او، تا مورد حمايت او باشد .
و از نزديكترين نقطه به قلب او تا محبوب و معشوق او باشد .
اين يك ديدگاه قشنگ ، و فوق العاده زيباست كه از يك نويسنده خارجي خوندم و كاري هم به مذهب و مليت و نژاد و ... طرف ندارم. اولينم بار كه اون رو خوندم ، قلبم اين تفسير رو پذيرفت . حالا ببينيد كه چقدر حرف و حديث الكي و جنگ و جدال بيخودي سر اين مطلب در دنيا در گرفته.
اين چند خط روح منو كه زماني تو خط و خطوط فمنيستي سير مي كردم ، چنان ارضا كرد كه الان طرفدار اين نظريه هم هستم.
به قول سپهری : چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
بله، گاهي آدمها از زاويه اي به مسئله نگاه مي كنند كه ممكن به ذهن هيچ كس نرسه . ديديد ، گاهي بعضي آدمهاي ساده و حتي كم سواد ، مسائل بزرگ و فوق العاده سخت رو به چه سادگي حل مي كنند. گاهي هم يك نويسنده خارجي كه اصلا مسلمان نيست و شناخت زيادي از دين اسلام نداره ، در مورد برخي آيات چنان نظري مي ده كه سرشناس ترين عرفا و فقها وفلاسفه ودانشمندان ديني ما ،تا كنون به اون نرسيده بودند.
What is the beauty of a woman?
The beauty of a woman is not in the clothes she wears, the figure that she carries, or the way she combs her hair.
The beauty of a woman must be seen in her eyes, because that is the doorway to her heart, the place where love resides.
The beauty of a woman is not in a facial mole, but true beauty in a woman is reflected in her soul.
It is in the caring that she lovingly gives,
And the passion that she shows,
And the beauty of a woman with passing years only grows!
و اینم یک ترجمه دیگه از من:
زیبایی یک زن به لباسی که می پو شد، چهره ای که دارد و یا آرایش گیسوانش نیست.
بلکه زیبایی یک زن را باید در چشمان او جستجو کرد.
چرا که چشمان او دریچه ایست به سوی قلبش ، جایگاهی که در آن عشق خانه دارد.
زیبایی یک زن به خال صورت او نیست ، بلکه زیبایی حقیقی او بازتابی از روحش است.
و این توجهی است که از روی محبت می کند ونیز اشتیاقیست که نشان می دهد.
و بالاخره زیبایی یک زن در سالهای گذرانی است که به تنهایی رشد میکند.
*******روز زن بر همه زنان بزرگ و کوچک مبارک باد********
3 مرداد:
امروز امتحان فاینام رو دادم. البته به دلیل مشغله کاری خیلی خوب حاضر نبودم. اما امتحان راضی کننده بود . چقدر خوبه که آدم امتحان داشته باشه . چون وقتی امتحانش رو می ده ، بعدش احساس خیلی خوبی به آدم دست می ده. حس آسودگی . حس فراغت ...
مخصوصا وقتی پس از یک روز شلوغ کاری که از 8صبح تا ساعت 3 بعد از ظهر یکسره کار کردی ونهارتم به یک ساندویچ کوچیک بسنده کردی و رفتی امتحانت رو دادی. پس از خلاصی از امتحان ساعت 6 بعد از ظهر برسی خونه و مامانت ،ناهارقرمه سبزی درست کرده باشه.
و تو در حالی که داری قرمه سبزی خوشمزه مامان پز روبا ریحون و دوغ خونگی نوش جان می کنی
لم بدی وهمزمان یک فیلم آمریکایی جالب با دوبله ایتالیایی تماشا کنی.
بعدش هم دوست عزیزت بعد از یک هفته دوری، تلفن بزنه و بگه که اونم امتحان اطفالش رو داده و می خواد روزای آینده یه برنامه بچینه تا هردو از این فرصت فراغت از امتحانات نهایت استفاده رو ببریم و کمی اوقات رو با هم بگذرونیم.
2مرداد
ساعت 8:12 شب هست . فردا مثلا امتحان فاینال زبان دارم.
اما همه کار می کنم جز خوندن زبان. فعلا هوس کردم جای خوندن زبان این متن رو ترجمه کنم.
البته بهتر ترجمه اش رو نخونید
. چون ممکن با این ترجمه افتضاح من حالتون گرفته بشه
. خدا رو شکر که نویسنده واقعی این متن زیبا؛ فارسی بلد نیست تا بدونه چه بلایی سر متن زیباش آووردم وگرنه ممکن بود به کل از نویسندگی استعفا بده.یکی نیست بگه تورو چه به این غلطا. تو که هنوزتو ادبیات زبون مادریت موندی ! چه برسه به ترجمه. اما نمیشه دیگه !فعلا می خوام پا تو کفش مترجم ها بکنم. پس با اجازه عمو جون عزیزم :
For attractive lips, speak words of kindness.
For lovely eyes, always seek out the good in people.
For a slim figure, share your food with the hungry.
For beautiful hair, let a child run his or her fingers through it once a day.
For poise, walk with the knowledge you'll never walk alone.
برای لبان دلکش، از مهربانی سخن بگو
برای چشمان مشتاق ، همواره نیکیها را در مردم جستجو کن.
برای پیکری تکیده؛ غذایت را با گرسنه ای تقسیم کن.
برای گیسوان زیبا؛ باری بگذار کودکی انگشتانش را به نوازش آنها مشغول دارد.
و برای تعادل، با دانایی همراه شو. بدان که هرگز تنها نخواهی بود.
شما هم اگه خواستید ترجمه پیشنهادی تون رو بنویسید.
